![]() |
![]() |
|
| هیچی توش نیست |
|
نه . . .
کلامی بر جای نمانده پیش از آنکه در مغاک سخت به ابدیت فرو روم دست واژگان از توهم دچار کوتاه ست که عشق افیون سکوت میان دو لبخندت بود که دست نایافتنی ترینی که تنها راهت خورشید سپیده دمان را فرو نشاندنست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط مازیار یوسفی |
|
|
بی چاره تو، بی چاره توی تنها
بی چاره ما که تنها چاره مان انتظار بی چاره ساعتهای شنی مان که واژگونند که تلخکامی باریکه گلوشان را سخت فشرده ست بی چاره زمان که ساعت صفرست بی چاره ملت سیاست زده بی سیاست بی چاره (وطن) که تجسم سریست متبسم و پاره پاره تن بی چاره (خاک) که واژه ایست پران بر مسند باد. بی چاره (تو) بی چاره توی تنها . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:23 توسط مازیار یوسفی |
|
|
محبس،
آن پیر بزک گشته به انگشتت که ساعتها و روزها را به رویش نقش می بافی سراپا گوش لالایی های توست مادر فردا! بخوان! برای کودک نو پا برای کودکان شهر برای آن جگر گوشه که در بطنت در آن دیوارهای تا ابد انگار به هر آهنگ تو جانی دگر شوری دگر را باز می یابد به هر لالایی ات شهری سرا پا شور می گردد دگر باره کسی در روز با فانوس در این زندان دلمرده سراغ نور می گردد بخوان مهسا! بخوان لالایی فردای طفلت را بخوان در خود سرود مادری دنیای مهرت را : لالا لالا گل پونه بابای تو ، تو زندونه لالا لالا گل شب بو دیگه گلهای زیبا هم تو این دوران شدن بی بو لالا لالا گل سوسن بدون! دیوارها زودتر از آدمها می پوسن لالا لالا شمعدانی باباتم گشته زندانی لالا لالا گل لاله مامان هرگز نمی ناله واست هر روز می خونه عقیده زنده می مونه لالا لالا گل لادن یه روز می آد همه شادن همه از غصه آزادن لالا لالا گل سنبل تو اون روز می خونه بلبل تو اون روز پر از شادی پر از لبخند آزادی دیگه زندون یه متروکه اس جای مردم توی خونه اس لالا لالا گل سارا برام تو شب بشو تارا لالا لالا گل خارم برایت حرفها دارم لالا لالا گل نازم سراسر محرم رازم ازین زندان برای تو برای دستهای تو پر پرواز می سازم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:31 توسط مازیار یوسفی |
|
|
علفهای هرز باغچه از خاک سربرآوردند
بسان گلی شکفتند آب نوشیدند و آفتاب دیدند اما باغبان گل را زیبا پرورید و آنها را زشت سر برید تا کودک همسایه هنگام ضجه مادر بر مزارش فقط لبخند زده باشد بر مرگ علفها علفهای هرز باغچه!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:59 توسط مازیار یوسفی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 12:8 توسط مازیار یوسفی |
|
|
گاهی می اندیشم ما همه مرده ایم
اما نفسهایت چیز دیگری می گوید آنها هر لحطه تقلای زیستن را تکرار می کنند بی واژه فریاد می شوند اما عزیزم! حتی اگر تنها من وتو زنده باشیم این گستره بی روح را چه کنیم تو شادی آوری و من نگران اینکه نگران نشوی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 13:37 توسط مازیار یوسفی |
|
|
این شعر با الهام از شعر گر بدینسان زیست باید پست ... و جرم اینست احمد شاملو و به یاد یگانه ی شعر دوران گفته شده.(البت ما کی باشیم که به یاد او شعر بگیم بر من خرده مگیرید...)
کوچه ای بن بست مردی هست شکسته سرد و غمگین بی صدا مست متکی بر تک درختی لاجرم پژمرده و مغبون می اندیشد ، باید رست رخت بر بست در این دنیا که راهی نیست جز بی راه که دستت ماند بر درگاه امید یار ،مرگ توست که عاشق را کنار بوم بر ویرانه باید جست که جنگ صلح ست در این احوال وانفسا که یادی نیست از ایام خوشی خوابیست عدل بی داد ست قضاوت بر سر مال ست دست صد عفریته در کارست در این دنیا که دوست رویاست که شک در هر نگه پیداست که عشق جرم ست آیا زیست باید پست؟ حکم اینست: مرگ در کوچه بن بست ایستاده بی تقلا بی صدا بر دار
تک درخت کوچه بن بست مامورست زمین خاموش، ماه پیدا، شبی سردست و جانفرسا مرد مست آماده ست می شود از دار آویزان لختی بعد افتان خیزان می کند جان درخت کوچه بن بست غمگین ست آری مرگ مردان مرگ یاران مرگ دل بسیار دیدست جان دیگر را نمی تابد مرگ دیگر را نمی خواهد می دهد با آخرین یارای خود فریاد می کند از روزگار سبزی و نستوهی اش یاد.... مرد می افتد درخت پیر در کنارش بر زمین سرد نقش می بندد ریشه اش از خاک رخت می بندد مرد می خندد مرد می خندد صدایش در تمام شهر می پیچد صدای انعکاس تلخ خندش در کوچه بن بست: حکم اینست ... زیست باید پست |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:47 توسط مازیار یوسفی |
|
|
قرار نبود دیگر از مرگ بنویسم ولی...
ولی نمی توانی از پیرمرد نگویی. از آغازگر موسیقی فولکلور گیلان در رادیو. از او که برای مردن وقت نداشت( همیشه خودش می گفت) از او که سالها با بیماری مبارزه کرد.از ساز و ناقاره جمعه بازارش، از انزلی اش، از جینگی جانش و از لیلی اش. ۲۲دی ماه احمد عاشورپور خسته شد و مرد تا زمان در او حل شود و دیگر نیاز به وقت نداشته باشد. پیرمرد! آسوده باش و راحت. اینجا هیچ خبری نیست. ما هنوز مشکل داریم. این رادیوی لعنتی صداهای ناهنجار پخش می کند.اما تو خیالت جمع. دیگر صدایت در گلوی رادیو گیر نمی کند که بگویند نمی توانند پخشش کنند.دیگر آدم فروشان و نان به نرخ روزخوران نیاز به نشناختن ندارند(داستان دارد!) دیگر برای ترانه هایت که لالاییهای گهواره متصدیان بومی امورفرهنگ امروزست نیاز به مجوز نداری. بخوان و فقط بخوان فارها و مرغان دریایی از آواز دلنشینت لذت خواهند برد. دیگر غصه لیلی را هم نخور چرا که تا همیشه او و غازیان را نظاره گر خواهی بود... پریروز به همراه دوستم کورش فرزانگان تصاویر مراسم خاکسپاری عاشور پور را می دیدم که مهران فردپور گرفته بود. مراسم غریبی بود بزرگان آواز و موسیقی گیلان بودند. آمده بودند تا با پیرمرد وداع کنند و چه وداعی بود! بجای روضه و نوحه خوانی ترانه های او خوانده می شد و همه، همه کسانی که بودند یکصدا و همصدا می خواندند. فامیل ، دوستان ، دوستداران. همه و همه. ناصر مسعودی ،ناصر وحدتی، فریدون پوررضا(که بخاطر بیماری و درد پا داخل اتومبیل نشست و نتوانست سر مزار حاضر باشد.)مسعودی خاطره ای از او گفت و آوازی خواند. بعد وحدتی خواند : آی لیلی وای لیلی لیلی ترا من خوش دارم از دیل و از جان لیلی فرهاد مهرانفر هم همراه با نادر معصومی فیلمبردار همیشه اش با دوربین حاضر بودند. دوربین شان هم بود تا کادر ببندند و تصویر بگیرندشاید این تصاویر تصاویر پایانی فیلمشان بود فیلمی که درباره عاشورپور ساخته می شد انگار برای کامل شدن فیلم این تصاویر باقی مانده بود. کورش می گوید می خواهد فیلمی در مورد ناصر وحدتی و بعد مسعودی و ... بسازد و من به فکر فرو می روم.چند فیلم ساخته نشده دیگر در مورد موسیقی ؟ چند محلی خوان در قید حیات؟ چند آواز ناشنیده دیگر؟ و چند و چند و چند . ...... و چند؟ امیدوارم کورش فرزانگان و یا دیگر دوستان زود دست بکار شوند. امیدوارم پرونده ای پربار و آرشیوی غنی از این خوانندگان و موسیقی حقیقی فولکلور عرضه کنند. که زمان را از دست ندهیم و وقت را غنیمت شمریم. یاد فیلم مستندی که چند سال پیش کاوه چلمبری در مورد عاشورپور ساخت می افتم . هنگامی که گروه فیلمسازی با نیم ساعت تاخیر به خانه اش می رسند برای مصاحبه و او با چهره ای محکم و در عین حال آمرانه گروه را برای تاخیر پیش آمده شماتت می کند.... تا یادم نرفته بگویم که دیروز کلیپی دستم رسید با تصاویری از انزلی و صدای پیرمرد که از شهرش می خواند: ماه گردون چو رخ بنمود جلوه شهر ما فزود کرده دریا نثار رهش آنچه گوهر نهفته بود..... و این کلیپ ، کلیپ تبلیغاتی یکی از کاندیداهای محترم مجلس شورای اسلامی بود!!!!!! در آخر حیفم آمد پاره ای از نوشته استاد وقاری در مورد احمد عاشورپور را ننویسم در انتها آنرا آوردم... آقای مرگ! خسته نشدی با آن داس زنگار بسته ات؟ سال عجیبی ست سال دروی محصول با همان داس قدیمی. مرگ هم دیگر باید کهنه شده باشد و دیگر باید پوسیده شده باشد و داس اش کند.بهترین محصولات فرهنگی این سال را برد ـــ اما چرا همه با مرگ شوخی می کننداز ترس سر به سرش می گذارند و چون جیال در آغوشش می گیرند؟ اما، مرگ هم مثل اینکه حوشش می آید! یکی یک پخی به این عالیجناب بکند! آقای مرگ خسته نشدی؟... دیگر چه می شود گفت جز انداختن سنگی دیگر و به انتظار بعدی منتظر نشستن، خواننده بهترین ترانه های فولکلوریک گیلان که اگر محمد نوری با آن صدای نرم سبزش ترانه های او را باز خوانی نمیکرد جز اندکی آدم های عاشق این سرزمین (دستم نمی رود بنویسم) حتی خاطره ای هم از او بجای نمی ماند. دریا طوفانی نیست سری به کنار ساحل غازیان بزنیم و همراه لیلی دلشوره را با هم قسمت کنیم آی لیلی وای لیلی می جان جانان لیلی...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:50 توسط مازیار یوسفی |
|
|
از اونجائیکه چیزی به اسم تناسخ وجود داره و از اونجائیکه فقط آدمهای احمق سر حرفشون می ایستن و از اونحاییکه یه رگ اینجانب به گربه سانان می خوره و از اونجاتریکه گربه ۹ تا جون داره از همه اینجا ها نتیجه می گیریم که : من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم.
قرار بود بمیرم . مردم. ولی دوباره به دنیا اومدم. یه قدم تا پرواز تبدیل شد به گام معلق و کله پا شدن و افتادن و مردیدن. اما دوباره زنده شدم یه بار قبلا تو سربازی تصادفیدم که اون بارم مردم و زنده شدم با این حساب فکر کنم ۷تا جون دیگه دارم. هر کی که این مطلب رو می خونه با خودش حساب کنه تا حالا چند تا جونش رو از دست داده بعدش اگر خواست نظرشو بگه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:44 توسط مازیار یوسفی |
|
|
با سلام خدمت همه اون سه چهار نفری که به این بلاگ سر می زدن یا می زنن. عرض می کنم این نوشته ها آخرین نوشته های حقیر در این بلاگ می باشد و دیگر در این وبلاگ نوشته جدیدی درج نخواهد شد . امروز مازی تی وی در بلاگفا وفات یافت و شناسنامه اش باطل شد. خداحافظ و تمام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط مازیار یوسفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
از سر بی کاری یا اوقات فراغت برای پا گذاشتن به دنیای ناشناخته و روحیات انسانهایی که بصورت باینری(کدهای صفر و یک) شناخته میشن این وبلاگ داره نفس می کشه. بیچاره این وبلاگ که مثل عکسش سوءتغذیه اس!
|
|
RSS
|